عشق چيست؟
زندگی سفر در جاده ای است بی انتها با اميد و آرزوهايی منحصر بفرد. در اين جاده برای من و تو لحظه هايی سبز و زيبا هست که چنان تو را اسير و دلبسته خويش می سازد که رفته رفته واژه مرگ را در ذهن کمرنگ تر می نمايد. يا اين که اين جاده ممکن است چون بيابانی خشک، آينده ای سرد را تجلی کند. اما هر چه که هست مسيری است که لطف ايزدی تنها کسانی را که او بخواهد واردش می کند. نعمتی که خدادادی است و نامش زندگی است.
و اما چيزي فراتر از زندگی هستی بخش و پراحساس که در اين جاده ناهموار من، تو و خيلی های ديگر با آن برخورد می کنيم با حس رنگ و بويی خاص. شايد آنقدر خوش زرنگ و خوشبو باشد که به يکباره مسير زندگی را تغيير داده و وارد آن جاده هميشه سبز و جاودانه کند که تنها عاشقان حقيقی اش سعادت حضور در اين مسير را دارند و شايد آنقدر زشت و تلخ باشد که اميدها به نااميدی ها منجر شود و تو در آن جاده متوقف و نور هستی در وجودت خاموش.
«عشق واژه ای که پرمعناست و ديدی ويژه نسبت به او در اذهان نقش می بندد. سحرگاه که می شود. وقتي که هنوز خورشيد در آن آسمان وسيع چشم نگشوده، وقتی صداي الله اکبر موذن از پشت بام خانه ات به گوشت می رسد و تو را از خواب خوش بيدارت می کند، در ان موقع است که دوست داری به ديدار آفريدگار هستی ات بروی، کسی که انسانی خلق کرد چون چون تو که مشتاقانه با او راز و نياز کنی و از ؟؟؟؟؟دل عاشقت بگويی و در آن هنگام، رويش يک عشق را مي بينی و ان عشق به خالق است.
«خالق بي همتا»
وقتي چشم هايت را در طلوع يک صبح زيبای تابستانی باز مي کنی و نقش می کشی با تمام وجود، و طراوت را حس می کنی، وقتی در يک شب بارانی فصل بهار قدم زنان بوی درختان تازه جوانه زده را استشمام مي کنی، وقتی در يک غروب پاييزی در يک جاده پر از برگ های زرد و خشک شده پا می گذاری و صدای خش خش آنها را می شنوی و وقتی در ظهر زمستانی از پشت پنجره دانه های برف را می بينی که همه جا را به سلطه خود درآورده همواره يک چيز در ذهنت پر رنگ و پررنگ تر می شود و آن حس يک عشق است. عشقی که نه مد می پذيرد و نه قانون خاصی. بی رياست و پاک تر از آنچه که فکرش را بکنی و تو همان عاشق واقعی که براي رسيدن به آن عشق ثانيه ها را می شماری.
عشق براي من آن ستاره درخشانی است که هر شب مرا به پشت بام خانه فرا می خواند که تماشا کنم او را و او هم چشمکی بزند و مرا شاد کند ستاره ای که مهتاب هم با ديدنش رنگ می بازد و آنقدر روشن می شود که فکر می کنی همه جاي اين کره خاکی چراغانی شده است. اما مهتاب نمی داند که او با آن همه نور در مقابل ستاره درخشان من عاجز است. او را می بينی که هر شب خود را به ستاره من نزديک می کند تا در کنار او درخشش را ياد بگيری و چون من، در زمان غيبتش دلش بگيرد، بيمار شود و زرد رنگ. براي من عشق صداقت و پاکی آن ستاره اي است که پرتلالو است و از هيچ چيز و هيچ کس باکی ندارد حتی از آن رقيب سرسختش مهتاب.
«عشق چون رنگين کمان است. آبی است چون آبی روان و آسمان پابرجا. سرخ است چون خون جاری در رگ ها و مظهر حيات. سبز است چون طراوت درخت هميشه بهار. سفيد است چون قلب پاک و صافی که چونه شيشه شفاف است بدون هيچ ترک خوردگی.
«و براستی عشق زيباست.»
زندگی سفر در جاده ای است بی انتها با اميد و آرزوهايی منحصر بفرد. در اين جاده برای من و تو لحظه هايی سبز و زيبا هست که چنان تو را اسير و دلبسته خويش می سازد که رفته رفته واژه مرگ را در ذهن کمرنگ تر می نمايد. يا اين که اين جاده ممکن است چون بيابانی خشک، آينده ای سرد را تجلی کند. اما هر چه که هست مسيری است که لطف ايزدی تنها کسانی را که او بخواهد واردش می کند. نعمتی که خدادادی است و نامش زندگی است.
و اما چيزي فراتر از زندگی هستی بخش و پراحساس که در اين جاده ناهموار من، تو و خيلی های ديگر با آن برخورد می کنيم با حس رنگ و بويی خاص. شايد آنقدر خوش زرنگ و خوشبو باشد که به يکباره مسير زندگی را تغيير داده و وارد آن جاده هميشه سبز و جاودانه کند که تنها عاشقان حقيقی اش سعادت حضور در اين مسير را دارند و شايد آنقدر زشت و تلخ باشد که اميدها به نااميدی ها منجر شود و تو در آن جاده متوقف و نور هستی در وجودت خاموش.
«عشق واژه ای که پرمعناست و ديدی ويژه نسبت به او در اذهان نقش می بندد. سحرگاه که می شود. وقتي که هنوز خورشيد در آن آسمان وسيع چشم نگشوده، وقتی صداي الله اکبر موذن از پشت بام خانه ات به گوشت می رسد و تو را از خواب خوش بيدارت می کند، در ان موقع است که دوست داری به ديدار آفريدگار هستی ات بروی، کسی که انسانی خلق کرد چون چون تو که مشتاقانه با او راز و نياز کنی و از ؟؟؟؟؟دل عاشقت بگويی و در آن هنگام، رويش يک عشق را مي بينی و ان عشق به خالق است.
«خالق بي همتا»
وقتي چشم هايت را در طلوع يک صبح زيبای تابستانی باز مي کنی و نقش می کشی با تمام وجود، و طراوت را حس می کنی، وقتی در يک شب بارانی فصل بهار قدم زنان بوی درختان تازه جوانه زده را استشمام مي کنی، وقتی در يک غروب پاييزی در يک جاده پر از برگ های زرد و خشک شده پا می گذاری و صدای خش خش آنها را می شنوی و وقتی در ظهر زمستانی از پشت پنجره دانه های برف را می بينی که همه جا را به سلطه خود درآورده همواره يک چيز در ذهنت پر رنگ و پررنگ تر می شود و آن حس يک عشق است. عشقی که نه مد می پذيرد و نه قانون خاصی. بی رياست و پاک تر از آنچه که فکرش را بکنی و تو همان عاشق واقعی که براي رسيدن به آن عشق ثانيه ها را می شماری.
عشق براي من آن ستاره درخشانی است که هر شب مرا به پشت بام خانه فرا می خواند که تماشا کنم او را و او هم چشمکی بزند و مرا شاد کند ستاره ای که مهتاب هم با ديدنش رنگ می بازد و آنقدر روشن می شود که فکر می کنی همه جاي اين کره خاکی چراغانی شده است. اما مهتاب نمی داند که او با آن همه نور در مقابل ستاره درخشان من عاجز است. او را می بينی که هر شب خود را به ستاره من نزديک می کند تا در کنار او درخشش را ياد بگيری و چون من، در زمان غيبتش دلش بگيرد، بيمار شود و زرد رنگ. براي من عشق صداقت و پاکی آن ستاره اي است که پرتلالو است و از هيچ چيز و هيچ کس باکی ندارد حتی از آن رقيب سرسختش مهتاب.
«عشق چون رنگين کمان است. آبی است چون آبی روان و آسمان پابرجا. سرخ است چون خون جاری در رگ ها و مظهر حيات. سبز است چون طراوت درخت هميشه بهار. سفيد است چون قلب پاک و صافی که چونه شيشه شفاف است بدون هيچ ترک خوردگی.
«و براستی عشق زيباست.»
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 21  توسط هوتن.م
|
