تبليغاتX
زندگی با عشق زیباست

زندگی با عشق زیباست

دستهایم به تو فکر می کنند وقتی زیر چانه ام مشت می شوند !

 

در خانه ات هستی ومیبینی

در ژرف اقیانوس آرام

  نسل ماهی هزاران سال پیش از ما

نابود گردیده است

در خانه ایت هستی و می خوانی

نور فلان سیاره ، صدها سال نوری

تا بگذرد از کهکشان ما

پهنای این هفت آسمان را نور دیده است

در خانه ایت هستی و از اینگونه بسیار

هر روز می بینی و می خوانی و می دانی .

اما نمیدانی

اینک سه روز است

همسایه ات تنهای تنها در اتاقش

از این جهان بی ترحم چشم پوشیده است

همسایه بیمار

همسایه تنها

داروی قلبش را

در استکان هم ریخته ،

نزدیک لب آورده ، آه ،

اما ننوشیده است

آشفتگی هایی گواهی می دهد

تا با خبر سازد شما را یا شمایان را

بسیار کوشیده است !

همسایه ای امروز می گفت :

- البته ، با افسوس -

من سایه اش را گاه می دیدم ،

از پشت شیشه - مثل اینکه

مشت بر دیوار می زد !

و آن دیگری - افسرده - می افزود :

من هم صدایی می شنیدم

از پشت در ،

بی شک

تنهائیش را زار می زد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17  توسط هوتن.م  | 

 

نغمه  زندگی ام به گوش زندگی ات نتواند رسید . ولی بیا با هم سخن گوییم باشد که هراس تنهایی را احساس نکنیم . من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت . اگر پیش از به زبان آوردن آن مرگ مرا دریابد فردا آن را به زبان می آورد . زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ادبیت پنهان نمی گذارد . من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم . من اینجایم  . زنده . مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند . اگر آن ها چشمانم را در آورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد . اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای ایست  از رایحه زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان . اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد . زیرا روح خواهر عشق و زیبایی است .

 من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 17  توسط هوتن.م  | 

 

اشك رازيست، لبخند رازيست، عشق رازيست، اشك آن شب لبخند عشقم بود قصه نيستم كه بگويي

نغمه نيستم كه بخواني، صدا نيستم كه بشنوي، يا چيزي چنان كه ببيني

 يا چيزي چنانكه بداني، من درد مشتركم مرا فرياد كن    

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 21  توسط هوتن.م  | 

 

کاشانه ام به من مي گويد : (مرا ترک نکن ،زيرا گذشته ات ساکن همين جاست (
و جاده به من مي گويد : (به دنبال من بيا ،که من آينده تو هستم (
و من به کاشانه و جاده مي گويم : من نه گذشته اي دارم نه آينده اي .
اگر اين جا بمانم ، در اقامت من عزيمتي است و اگر بروم ، در عزيمت من اقامتي

وتنها عشق و مرگ همه چيز را دگرگون مي کند .

 

سلام بر عشق :  ..............

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 19  توسط هوتن.م  | 

نمی دانم ماشه بر وزن لاشه می چکد

یا دستور از بالای نام تو بیگدار به آتش می زند مراکه همیشه

جای شقیقه ام میان گلوله هایت خالی است و همیشه یک صندلی

باز نشسته در گوشه پارکی ُ پیری مرا انتظار می کشد.

نامه ننوشته ات که به دستم رسید دچار سکوت شدم

تا بحال هیچ گونه کاغذی نگاه مرا اینگونه مچاله نکرده بود

یک شب نگاه تو کافی است تا همیشه

                                                        چشمهایم کبود بماند.

    « دستهایم به تو فکر می کنند  وقتی زیر چانه ام مشت می شوند »

تقدیم به همه عاشقها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 16  توسط هوتن.م  | 

... آه    خدای خوب من ...
  م         من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم

 و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم  
                               شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند 

                               و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم 
 با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه 

از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هر انگشتش هزار لذت می چکد 

 ... آه ... خدا ی عزیز 
 من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم
 گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم
 نه اینکه شیطان مرا گول بزند ، نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام
 اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام
... آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من 

! شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم 

 من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی
 من که جز تو کسی را نمی شناختم ، من جز تو معبودی نداشتم
 نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم

 و به رقص در می آیم
 شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ، به جاهای ناشناخته

 می خندد و ناگهان رهایم می کند

 و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام

... باز اسمت را صدا می زنم و تو باز 

 ...و تو باز می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری 

 خدایا ... نمی شود او را بکشی  ؟
 نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو  ؟
 نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ؟
 می دانم که از او قویتری ... گرچه من تو را در درونم ضعیف ساخته ام

  ( ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همینقدر است )
 بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم

... زیر همان درخت های سیب ... کنار همان چشمه های زلال 

 آه ... خدای شاد و زیبای من
... من خسته شدم از این کش و قوس ها 

... از این بیا و برو ها و رفتن و بازگشتن ها 

 مرا به حال خویش در کنار خود رها کن
 شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر
 من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم
 بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم

... آه خدای معطر و قوی من 

        ... آه ... خدای دوست داشتنی من

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 11  توسط هوتن.م  | 

عشق چيست؟
زندگی سفر در جاده ای است بی انتها با اميد و آرزوهايی منحصر بفرد. در اين جاده برای من و تو لحظه هايی سبز و زيبا هست که چنان تو را اسير و دلبسته خويش می سازد که رفته رفته واژه مرگ را در ذهن کمرنگ تر می نمايد. يا اين که اين جاده ممکن است چون بيابانی خشک، آينده ای سرد را تجلی کند. اما هر چه که هست مسيری است که لطف ايزدی تنها کسانی را که او بخواهد واردش می کند. نعمتی که خدادادی است و نامش زندگی است.
و اما چيزي فراتر از زندگی هستی بخش و پراحساس که در اين جاده ناهموار من، تو و خيلی های ديگر با آن برخورد می کنيم با حس رنگ و بويی خاص. شايد آنقدر خوش زرنگ و خوشبو باشد که به يکباره مسير زندگی را تغيير داده و وارد آن جاده هميشه سبز و جاودانه کند که تنها عاشقان حقيقی اش سعادت حضور در اين مسير را دارند و شايد آنقدر زشت و تلخ باشد که اميدها به نااميدی ها منجر شود و تو در آن جاده متوقف و نور هستی در وجودت خاموش.
«عشق واژه ای که پرمعناست و ديدی ويژه نسبت به او در اذهان نقش می بندد. سحرگاه که می شود. وقتي که هنوز خورشيد در آن آسمان وسيع چشم نگشوده، وقتی صداي الله اکبر موذن از پشت بام خانه ات به گوشت می رسد و تو را از خواب خوش بيدارت می کند، در ان موقع است که دوست داری به ديدار آفريدگار هستی ات بروی، کسی که انسانی خلق کرد چون چون تو که مشتاقانه با او راز و نياز کنی و از ؟؟؟؟؟دل عاشقت بگويی و در آن هنگام، رويش يک عشق را مي بينی و ان عشق به خالق است.
«خالق بي همتا»
وقتي چشم هايت را در طلوع يک صبح زيبای تابستانی باز مي کنی و نقش می کشی با تمام وجود، و طراوت را حس می کنی، وقتی در يک شب بارانی فصل بهار قدم زنان بوی درختان تازه جوانه زده را استشمام مي کنی، وقتی در يک غروب پاييزی در يک جاده پر از برگ های زرد و خشک شده پا می گذاری و صدای خش خش آنها را می شنوی و وقتی در ظهر زمستانی از پشت پنجره دانه های برف را می بينی که همه جا را به سلطه خود درآورده همواره يک چيز در ذهنت پر رنگ و پررنگ تر می شود و آن حس يک عشق است. عشقی که نه مد می پذيرد و نه قانون خاصی. بی رياست و پاک تر از آنچه که فکرش را بکنی و تو همان عاشق واقعی که براي رسيدن به آن عشق ثانيه ها را می شماری.
عشق براي من آن ستاره درخشانی است که هر شب مرا به پشت بام خانه فرا می خواند که تماشا کنم او را و او هم چشمکی بزند و مرا شاد کند ستاره ای که مهتاب هم با ديدنش رنگ می بازد و آنقدر روشن می شود که فکر می کنی همه جاي اين کره خاکی چراغانی شده است. اما مهتاب نمی داند که او با آن همه نور در مقابل ستاره درخشان من عاجز است. او را می بينی که هر شب خود را به ستاره من نزديک می کند تا در کنار او درخشش را ياد بگيری و چون من، در زمان غيبتش دلش بگيرد، بيمار شود و زرد رنگ. براي من عشق صداقت و پاکی آن ستاره اي است که پرتلالو است و از هيچ چيز و هيچ کس باکی ندارد حتی از آن رقيب سرسختش مهتاب.
«عشق چون رنگين کمان است. آبی است چون آبی روان و آسمان پابرجا. سرخ است چون خون جاری در رگ ها و مظهر حيات. سبز است چون طراوت درخت هميشه بهار. سفيد است چون قلب پاک و صافی که چونه شيشه شفاف است بدون هيچ ترک خوردگی.
«و براستی عشق زيباست.»

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 21  توسط هوتن.م  | 

مگس ها دل کوچکی دارند
 فکر می کنم اندازه کله يک مورچه
 مگس ها پرواز می کنند
 مثل کبوتر ها و عقاب ها
 مگس ها عاشق می شوند و بی پروا عشق بازی می کنند
 مثل اسب ها و شير ها
 مگس ها زمستان ها می خوابند
 مثل خرس های قطبی
 مگس ها آلودگی ها را دوست دارند و مزاحمند
 مثل آدم ها
 آدم ها می گويند از چيزهای آلوده بدشان می آيد
 آدم ها از چيزهای مزاحم هم بدشان می آيد
 آدم های از چيزهايی که شبيه خودشان است بدشان می آيد
 مگس دارد به زندگی اش و تخم هايی که درون شکمش دارد فکر می کند
 مگس دارد خودش را از آلودگی هايش پاک می کند
 مگس دارد نفس می کشد و از زندگی اش لذت می برد
 شترررررق ...
 - کشتمش
 دو قطره خون به جای می ماند
 از دلی اندازه کله مورچه
 مگس می ميرد
 هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و زندگی در مدار صفر درجه اش می چرخد !
 بعضی آدم ها شبيه مگسند
 منتها هيچوقت پرواز نمی کنند
 از عشق بازی چيزی حاليشان نمی شود
 و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارند
 فقط مزاحمند
 و با نبودنشان , هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و حتی زندگی راحت تر بر مدار صفر درجه اش می چرخد
 فقط بدی اش اين است که
 هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدم ها نيست !  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 22  توسط هوتن.م  | 

 

خداحافظ  همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ  به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سا ده است

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها

بدونی با تو  بی تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ  ...خداحافظ ...همین حالا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 15  توسط هوتن.م  | 

این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست 
تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست 
وقت هم که نیست 
من می مانم و کاغذ های بی خط  و ذهنی خط خطی  .
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود ... 

 گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها
 
همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری !
 
باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود
 
در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد
 
مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند
 
خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند

و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند
 
انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند

و در کویر خشک خاطرات  فراموش شده ,
 
برای همیشه مدفون شوند ,
 
گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند

و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود
 
و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند

 به سوی آسمان
 
آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا
 
راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست
 
ولی کاش می فهمیدیم که

 تنهایی ...  نمی شود .

 زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه
 
درون یک دستم , تمام پوچی های زندگی ام
 
و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم

در این بازی وقتی برنده ام که , خودم

 دستی که درون آن گل است را ,
 
پیشکش کسی کنم که
 
روبروی من , به انتظار , ایستاده است ... 

 

دوستان عزیز این  id  فقط برای با خبر شدن از بروز شدن وبلاگ هستش

شما میتونین با  add کردن این  id  از بروز شدن وبلاگ با خبر شوید.     

                            aknmhi@yahoo.com                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 13  توسط هوتن.م  |